|
(helia) درباره وبلاگ با آرزوی اینکه روزنه ای بر دل صفحات تاریخ باشد نه لکه ننگی هلیا رحیمی ( استفاده از مطالب با ذکر نام نویسنده بلامانع است) آرشيو وبلاگ
مطالب اخير نويسندگان یکشنبه ۱ فروردین ،۱۳۸٩ :: ٦:٠۱ ب.ظ :: نويسنده : helia rahimi
با صدای دست زدن مردم در انتهای پرواز به خاطر تقدیر و تشکر از خلبان به خودم اومدم.پرواز خوبی بود،گاهی احساس می کردم داخل سرم داره یه چیزی تکون میخوره و شناوره، اما حالم بهم نخورد .چهره مهماندار آشنا بود ، که هنوز نمی دونم چرا! در حال پرواز زیر پایمان را نگاه کردیم و بیشتر از همه از گذشتن از روی ابرها و خلیج فارس اذت بردیم .اگرچه می دونم چند روز آینده ، تصاویر کمرنگ تر و کمرنگ تر میشه ، اما خوب نگاه کردم تا درضمیر ناخود آگاهم ضبط شه. وقتی از هواپیما پیاده میشدیم ، دنبال این مساله بودم که زنان ایرانی و خواهم دید که روسری و مانتو شون و در میارن ...کم کم پیدا شدن ، از در هواپیما شروع شد تا راهروهای خروجی نمی دونم اینکه تو ایران حجاب اجباریه ، یه نعمته یا یه زحمت ، اما یه چیزیو خوب می دونم ، اینجاست که فرق بین آدم ها پیدا میشه .....اینجا بهتر میشه آدم ها رو از هم تشخیص داد ، از هم تفکیک کرد ، سبک فکریشوم و اعتقاداتشون خداوند با همه تنوع آفرینیش ، همه رو به داشتن حجاب دعوت کرده اما چه جور میشه در حین داشتن تنوع و عدم یکنواختی ، به حجابی مطلوب که خسته کننده نباشه رسید ؟ نمی دونم آدم هایی که داخل ایران حجاب دارن و اینجا ندارن ، از کسایی ک همه جا حجابشونو حفظ می کنند ، بهترند یا بدتر ، اما دلم میخواد با کسایی زندگی کنم که همه جا یکرنگ باشن و واقعا رنگی که در همه جا دارن ، رنگ واقعیشون باشه... در هر حال اینکه یه خانم وسط یه فرودگاه لباسهاشو که نشون کشوره در بیاره ، اصلا به مسلمونیو نا مسلمونی ربط نداره ، نمی دونم شاید نشونه اعتراض باشه ، اما در هر حال فکر نمی کنم هیچ نامسلمون ناراضی هم ، وسط یه مکان عمومی این کارو انجام بده ...... جائی که سکونت داریم طبقه 26 از یه برج در بیزینس بی است.هوا مثل روزهای مدینه است و گرد و خاک نازکی روی وسایل نشسته ، همینطور لب تراس یه لایه از ماسه نرم ، انگار با دیدنش یه تکونی به من میده که کجا هستم بیشتر از اونچه که فکر می کردم مثل هوای شهریور شمال خودمون ، چه روز ها و شب هایی که هوای تهرانو خوردم ، بوی چمن نمناک و نسیم ... و آرزوشو کردم مگه میشه آدم بیاد اینجا ، بره فروشگاه ، مادر کیر ، رقص فواره ها ، دریاچه و ...و دلش نخواد یه مرد کنارش باشه همینکه چهره های جور و واجور ودیدم ، اروپایی، آسیایی .. حال خوبی بهم دست داد ، خوشحال بودم که یکی از آرزوهای دوران کودکیم تحقق پیدا کرد پیام آموزش بهداشتی :چگونه می توان تبلیغاتو باور کرد ، شامپوی خوب ، مایع ظرفشویی خوب ....؟ موضوع مطلب : dubia / dubia mall موضوعات
پيوندها صفحات وبلاگ |
||
|
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است |طراحی : پیچک
|