دوباره این درد لعنتی اومده سراغم . هر چند وقت یکبار ، سرو کله اش پیدا میشه . درست وقتی که کنج چاردیواری قلبمو در ماتم از دست دادن یه دوست دارم سیاه می زنم. مث خوره میوفته بجونم . نفسم سنگین میشه  و تو یه سکوت ابلهانه فرو میرم ، اونقدر که بغض راه گلومو می بنده و اشک واسه جاری شدن دست و پا می زنه. افکار عجیب غریب می زنه به سرم که البته تا حالا هیچ وقت خطرناک نشدن . انتخابهای نه چندان عاقلانه می کنم در حالیکه می دونم بازم منو میرسونن به همین نقطه. و مسخره است شرایط و آدم هاییو می پذیرم که می دونم یه مرحم موقتن ، یه فرار ، یه گریز اما در واقع واسم وحشتناکن...........