همه چی از جایی شروع شد که به خودم گفتم : تا کی ؟ شاید تا حالا اشتباه می کردی ؟ یه خوردم حال کن........
این چند ساله چه قدر ازت دور شدم ؟
لابد می گی به اندازه ای هست که کارام به در بسته بخوره .
یا به اندازه ای که دیگه صداتو نمی شنوم.
ولی من می گم از اولش هم نمی شنیدم ولی خودمو گول می زدم.
حتما می گی اونقدر که دیگه دعای خیر مامان  پشت سرم نیست.
ولی من میگم اگه به این حرفاست اونایی که مادر ندارن خیلی بدبختن ، چون هیچوقت نمی تونن به چیزایی که می خوان برسن ، تو هم  خیلی بی انصافی .
بقیه می گن : خوش به حالت ، چون فکر می کنن خیلی دوستم داری .
ولی من خودم اینجوری فکر نمی کنم .
بیشتر فکر می کنم که دایما تقاص پس می دم ، تقاص سستی های نا خواسته.
 اما ای کاش سوخت  چند لحظه بی وفا شدن نسبت به تو رو می دادم   ، تا لااقل همین چاره ای باشه که دوباره بهت نزدیک بشم.
اما بقیه می گن :تو خیلی مهربونی ،نه اینکه یادت بره ها ، نه اما ،  اصلا اونجوری نیستی که من تعریفت می کنم.
 گاهی به خودم می گم : بسه دیگه بچه ،  تو دیگه شورشو در اوردی .بالاخره که چی ؟ تو که می دونی درست و غلط کدومه ، تا کی می خوای به روی خودت نیاری .
بعضی وقتام از گندایی که می زنم خجالت می کشم ، از گذشته خوبی که داشتم ولی خودم خرابش کردم ، از اینکه اونجوری نیستم که بقیه فکر می کنن و انتظار دارن.
 یه وقتایی هم ترس ورم می داره.
خلاصه که به خاطر یه  آرامش موقتی هم که شده باید  پیشت برگردم.
اما برام خیلی سخته ، قبول کن.
چون اول باید  یادم بیاد به تو نزدیک شدن ، از پایه درسته.
بعد مطمدن شم که ، تلاشم بی فایده نیست و تو منو پس نمیزنی ، تا حالشو پیدا کنم.
بعد با خودم روراست باشم که نمی خوام دوباره ، بعد از اینکه آبها از آسیاب افتاد فراموشت کنم.
امشب چه قدر بهت به سمتت اومدم؟
یه سر سوزن ؟ یه بند انگشت ؟ یه وجب؟ مطمئنا به اندازه یه قدم نمی شه.
چون اگه یه قدم می شد ، تو حتما 1000 قدم برمی داشتی .
منکرش که نیستی ، خودت اینو گفتی .
ولی خودمونیم ، خیلی باحالی ، چون می دونستی ، به این راحتیا کسی نمی تونه یه قدم بهت نزدیک شه!
 اگه دوستم داری ، بهم یه کمک بده.