يکشنبه بعد از چند روز تعطيلی ، که از خونه زدم بيرون طرفای دانشگاه که رسيدم ، نزديکی اش را حس کردم .

به نارنجی گفتم : اگه بياد تهران و چشم تو چشم هم بشيم ، نمی تونم بی اعتنائی کنم.

 و پيش خودم فکر کردم ، ماه رمضون نمی تونه جلوشو بگيره .........ازون بعيد نيست ماه رمضونی راه بيوفته بياد .

ولی چون نمی خواستم ببينمش ، نرفتم سراغ ياهو مسنجر...........

 صبح ۳ شنبه ، هی می خواستم از بر و بچ بپرسم ،کسی سراغ منو نگرفت ، ولی به خودم جواب می دادم اگه می گرفت ، حتما خودشون می گفتن ديگه............. 

 ديشب ، ديگه طاقتم تموم شد ، رفتم سراغ مسنجر.......حسم اشتباه نکرده بود.....برام شنبه شبی پيغام گذاشته بود : ۳ شنبه ميام تهران و ....

چقدر واسه اين حسه دلم تنگ شده بود