از دست اون چشای جادوئيت که وقت خداحافظی نمی تونه دروغ بگه ، داد می زنه که سير نشده ، من چه کنم با  هياهوی قلبت که تمنا می کنه لحظه ها کش پيدا کنن.به خدا می فهمم اما چاره ای نيست بايد آدم شد.تو رو خدا اينجوری با من نکن ،من نه توان روبرو شدن باهاشو دارم و نه تاب نبودنشو...... تو که عاقبتشو چشيدی. مطمئن باش آخر قصه عوض نميشه.