کلاسای دانشگاه از شنبه شروع میشه .ناخودآگاه ممکنه دو اتفاق بیوفته : یا کمتر فرصت واسه نوشتن پیش میاد و یا بیشتر حرفام حول و اطراف دانشگاه و رفقا می چرخه.

 

اگه قرار باشه یه نمایش نامه بنویسم ، نقش هم کلاسیامو اینطوری تعریف می کنم :

عینکی : مسعود ، چون نماینده کلاسه و عینکی هم البته هست .

سرمائی :مهناز ،آخه تو زمستون خیلی می لرزه ، زودتر از همه لباس زمستونی می پوشه ، دیر تر از همه در میارهاگه شال گردن می انداخت ، حتما با مانتوش ست بود.

کپل : حسن ، این که دیگه معلومه .

گوش دراز : محمد ، آخه قدش بلنده ، تازه همیشه گوش به زنگ و حواس جمعه

خوشخواب : زینب ، نه اینکه شبا کشیک داره ، صبح که میاد خواب آلوده (البته نه همیشه )

بین خودمون باشه یه جورائی دلم خنک شد ، این نقشو واسش گذاشتم

دم باریک : مرضیه باشه خوبه ، به خاطر ویژگیهای خاصی که داره و اونو از بقیه متمایز می کنه ، روی این بیشتر باید فکر کنم.

خودم هم میشم نارنجی ، چون می دونم چقدر لوس و دل نازکم. اینو عناصر ذکور می گن.

افسانه چه نقشی داسته باشه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟برا اينکه دلش نشکنه ، توی يه قسمت ازش استفاده کنيم .بالاخره اینجوريم نيست که که عضو کاملا خنثای کلاس باشه........

آهان ، یه آشپز بود توی اردوها واسه بچه موشا غذا می پخت ، فعلا مال افسانه باشه ، تا بعد یه کاریش بکنم

یادمه یکی از این موشا یه خواهر یا برادر داشت که کوچولو بود ، هی می خواست بره مدرسه اما چون سنش کم بود نمی ذاشتن ، جاش خالیه ، یه کسیو باید واسه این نقش پیدا کنم ، که خیلی دوست داشتنیه.

دیگه ، اگه گفتین کی می مونه ؟؟؟؟؟؟؟آقا معلم : که می دمش به دکتر شجاعی زاده ، خدائیش چقدم بهش میاد،با اون کت و شلوارهائی که می پوشه و عینکی که می زنه و جزواتی که بهمون دیکته می کنه.

 

وای چی شد . هم کلاسیام ببینن ، کلمو می کنن.

اما خودم حال کردم ، باید باهاشون آشنا بشین تا بفهمین چی می گم