خواستن همیشه مساوی توانستن نیست .
چند قطره اشک و چند قطعه اندوهم.
همش به این خاطر نیست که از دوستام خداحافظی کردم چون هنوز امید دارم که بازم ببینمشون.
به این خاطرم نیست که حامل  پیام های یه سبد دل و چشمای منتظر هستم که باید به خدا برسه.
چون شنیدم یکی از دوستای مهربونم در شرف ازدواجه.
می شد از حرفاش خوند یا از رفتارش فهمید که عاشق شده ولی من هیچوقت نخواستیم که باور کنم با اینکه زودتر از همه از حال و هواش خبردار شدم.
همیشه به شوخی می گرفتم ولی حالا دلم گرفته.........
چون طاقت دیدن اینجور دلای مهربونو ندارم.
چون خوب می دونم عشق ظاهرش شاده ولی یه دنیا غمو غصه است .
هویت هجران با تموم حواشیش سخته .
و شاید می ترسم از اینکه با ازدواجش از جمع ما اینطوری که الان هست دور شه.
ناراحتم از اینکه تا دیروز اینجوری بود:با همه باش ولی با هیچ کس نباش.
ولی امروز اینطوریه:با یکی هست اما اون یکی ما نیستیم.
باز دوباره صبح شد من هنوز بیدارم    کاش می خوابیدم تو رو خواب می دیدم