بیشتر شبا قبل از خواب چند صفحه ای حافظ می خونم ، حفظ این رسم قدیمی و آشنا شدن با زبان حافظ ،  یه آرامش خاصی بهم میده . روی بعضی ابیات تامل بیشتری می کنم.

 امروز از بین اونا چند بیتی را که شب گذشته خیلی بهم حال داد واستون می نویسم.

 

مباحثی که در آن مجلس جنون می رفت

ورای مدرسه و قال و قیل مدرسه بود

 

دل از کرشمه ساقی به شکر بود ولی

ز نا مساعدی بختش اندکی گله بود

 

بگفتمش به لبم بوسه ای حوالت کن

بخنده گفت کیت با من این معامله بود

 

 

تنها نه ز راز دل من پرده درافتاد

تا بود فلک شیوه او پرده دری بود

 

اوقات خوش آن بود که با دوست بسر رفت

باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود

 

خوش بود لب آب و گل و سبزه و نسرین

افسوس که آن گنج روان رهگذری بود

 

خود را بکش ای بلبل از این رشک که گل را

با باد صبا وقت سحر جلوه گری بود

 

 

مسلمانان مرا وقتی دلی بود

که با وی کفتمی هر مشکلی بود

 

به گردابی چو می افتادم از غم

به تدبیرش امید ساحلی بود

 

مرا تا عشق تعلیم سخن کرد

حدیثم نکته هر محفلی بود