يادتون مياد ، از يه دوست عزيز واستون صحبت کردم به نام مهاجر شمالی ؟

 برگشته.

هنوزم حرفامو باور نمی کنه ،‌( وقتی بهش می گم زبانم افت کرده )

هنوزم منو مقصر می دونه (در سر نوشتی که واسه هر دومون رقم خورد )

و هنوزم فکر می کنه ، خيلی چيزا رو ازش پنهان می کنم و بهش نمی گم (وقتی می گم واسه دکترا هنوز اقدام جدی نکردم )

با تمام اين ها ، دلم می خواد بدونين که يه انسان پر عاطفه است.

اين چند بيت و به من داد ، من هم به شما تقديم می کنم:

فکر بلبل همه آنست که گل شد يارش

گل در انديشه که چون عشوه کند در کارش

دلربائی همه آن نيست که عاشق بکشند

خواجه آنست که باشد غم خدمتکارش

 

جور گل ، بلبل کشيد و بهره اش را باد برد

بيستون را عشق کند و شهرتش فرهاد برد

 

هر چی خواستم در جوابش بگم : رسم عاشق کشی و شيوه شهر آشوبی.....

بقيه اش يادم نيومد(آخه تو ترک بودم )

در هر حال ، نمی خواين از اين دوست من که قرار ه به وبلاگ کارها اضافه بشه، استقبال کنين ؟