بارشو بست  بعد از حدود 14-15 سال ، به همین راحتی ، رفت و چند متر اونطرف تر بساطشو پهن کرد.

یه سالی بود که هر روز رابطه بین ما کم رنگ و کم رنگ تر می شد . به خودم قول داده بودم هرگز این اتفاق نیفته. انگار دیگه نمی خواستم بشنوم ، انگار دیگه نمی تونستم بفهمم.انگار دیگه حرفی واسه گفتن نداشتم.چه قدر وحشتناک !

اما فبلش ، چه روزا و شبائی و با هم جشن می گرفتیم یا به اندوه می نشستیم.

یه روزم من می رم ،( نگی تو خیلی وقته که می خوای بریا ) یعنی اون موقع تو دلت می گیره ؟

اما از یه چیز مطمئنم ، هنوزم بعد از 14-15 سال ، تو که نیستی تا ببینی گریه های هر شب من.