دستانش مردانه و زمخت شده بود

چشمانش پیر و کم فروغ

با موهایی کم پشت و ژولیده

و شکمی برآمده

هنوز لابلای کلامش شیرین زبانی می کرد

اما با صدایی یکنواخت که از سر عادت بود

نه از روی شرارت جوانی

به یاد آن روزها

آن سال های دور

که از پشت شیشه تماشاخانه شان

با سینه ای ستبر و

پوستی شفاف

و عطری دل انگیز

دخترکان محله را به داخل می خواند

چقدر همه ما غبار این سالها را گرفته ایم

تو منتظر چه بودی ای دوست?!??!

حیف این سال ها که بی حضور هم گذشت!?!

حیف این سال ها!