هر کجا گل کرد داغی، بر دل دیوانه سوخت

این چراغ بی کسی، تا سوخت در ویرانه سوخت

 

عالم از خاکستر ما موج ساغر می زند

چشم مخمور که ما را  اینقدر مستانه سوخت

 

مژده وصل تو شد غارتگر آسایشم

آب در چشمم همان شیرینی افسانه سوخت

 

داغ دل شد رهنمای کوه و هامون لاله را

سر به صحرا می زند هر کس متاع خانه سوخت

 

آرزوها در نفس خون کرد به استغنای دل

ناله در زنجیر از تمکین این دیوانه سوخت

 

من فدای تائبی بیدل که در گلزار شوق

چون شرار از گرمی پرواز،  بی تابانه  سوخت

واستون بازم يه زحمت دارم ، ميشه اگه اين شعرو تمام و کمال جائی ديدين واسم بفرستين.