چشمانم تار بود اما می دانستم پیدا کردن او نیاز به چشم ندارد

عطر پیراهنش با شمیم چمن ها در هم آمیخته است

نگاهش نجیب تر از گذشته شده

و کمتر از قبل عصبانی است

چیزی بین تردید و غرور در صورتش موج می زند

مانند امواجی است که نه می تواند ببلعد و نه می تواند صرف نظر کند

نگاهش سرد نیست اما شوقی هم در آن به چشم نمی خورد

غصه دنیا را می خورد

حتی برای دختر و پسری که بی خیال از دنیا در دنیای دو نفره خود غرق شده اند نگران است

سلول های بدنش را دود می کند و مانند پیشترها بهانه می آورد  که می خواهد مادرش را به مرگ تدریجی اش عادت دهد

کسی چه میداند شاید کسی که روبرویش نشسته از او به مرگ نزدیک تر باشد

خوبست که نه شعرها را دودی و نه دود ها را شعری می کند

بطری آب نطلبیده وقتی از دست مراد باشد چیزی بیشتر از تشنگی ناخواسته و هیجان به زمان آلوده شده. ا فرو می نشاند