صدای باد و باران است وقتی که در پیچاپیچ کوچه هایمان، حیاط هایمان، باغچه هایمان و خانه هایمان می پیچد و زوزه می کشد

ساعت 5 صبح مثل شب هایی که در تاریکی کنار ساحل دل، هم نوای طوفان روزگار، آهسته تو را فریاد می کشم و آتش عشقم میان آن تاریکی زبانه می کشید و گرمایم می بخشید.

دستهای تو کجاست عزیزم تا کنار این حرارت درونی سرد نماند و چشم هایت کجاست تا مرا از ورای روشنای اندک اما سرخ این محبت جستجو کند