بهش گفتم چشمام داره می سوزه

ولی در واقع دلم سوخته بود

بهش گفتم حس می کنم چشمام خشک شده

ولی در واقع دیگه اشکی نداشتم

بهش گفتم هر چی می خوابم انگار خستگیم در نمیره

ولی در واقع دلم نمی خواست از این کمای لعنتی بیرون بیام

بهش گفتم هنوز هیچ چی نشده دلم برای سفر تنگ شده

ولی در واقع دوران بد زندگی من دوباره شروع شده بود

بهش گفتم سرم سنگینه

ولی در واقع هیچ چی توی سرم نداشتم....

بهش گفتم دلم می خواد برم یه جایی که هیچ کس نباشه

ولی در واقع دنبال کسی می گشتم که بهش بگم دوستت دارم.

 

 اون فقط گفت:

برو یه قطره چشمی بخر!