تا سرازیر نشوم

رودی نخواهم شد

تا به دریا نپیوندم

به آسمان باز نخواهم گشت.

 

 

بگذار چون دخترکان خام این آبادی

در رویای خود باشم

بودن با تو رو جشن بگیرم

خوشحال باشم از اینکه تو را یافته ام

فراموش کنم چه بر من گذشته است

و یاد نگیرم فردایی سخت وجود دارد

 

بگذار چون دخترکان خام این آبادی

ندانم زندگی این نیست

بگذار همانی باشد که نمی دانم

و سراسر تشنه احساس با تو بودن باشم

بگذار بپندارم زندگی متفاوتی خواهم ساخت

و برای ما هرگز واقعه ای تلخ اتفاق نخواهد افتاد

 

بگذار امروزم را جشن بگیرم..............

صدای قهقه ام را می شنوی

از دلم بر می خیزد

بر گونه هایم می دود

و در چشمانم تلالو می کند

 

چونان دخترکان خام این آبادی