ورود پدر خسته        ساعت 22:30

مرد : سلام

زن : سلام ،...... خسته نباشید

مرد در حال عوض کردن لباس

مرد : بچه ها  کجان ؟

زن : گشنه بودن ، یه چیزی سر هم کردم ، دادم خوردن و بعد هم خوابوندمشون.

مرد نفسی با صدای بلند می کشد

زن : می دونی  امشب چندمین شبیه که دست خالی میای ؟!

سکوت

زن : پیش خودم گفتم بخوابونمشون بهتره ، لا اقل چشمشون تو چشم تو نمی افته...

 مرد سرش را  پایین می اندازد

مرد : به خدا شرمنده

مرد تلوزیون را روشن می کند

مرد : إ إ إ  این پسره رو ببین  ، چه دو روز نشده ، کت شلوار پوش شده واسه ما . نه ، تو رو خدا ببینش . همچین سوار ماشینش می شه انکار می خواد پرواز کنه.

خدا نکنه ، خدا بخواد یکیو یه یه جائی برسونه . . . اوووووف کولاک می کنه ، اونوقت یکی مث ما ، از صبح تا شب توی این خیابونای لعنتی سگ دو می زنه ، آخر شبم هیچی به هیچی  . .