یه آدمی تو یه جزیره گیر افتاده بود

نوشته ته لیوانش رو روزی 1000 بار می خوند

 ودلش لک زده بود که یه تیکه روزنامه پیدا کنه و چشمش چند سطر جدید تر و ببینه

 هر روز روی ساحل چند خطی یادگاری می نوشت تا حروف و کلمات یادش نره

یادش نره فکراش چی بودن

یادش نره کجاست

و کی بوده

اما آب هر شب همه اونا رو پاک می کرد

اون آدم من بودم

تو کی هستی؟