ساختمون های بلند خیلی کم بودن

شبها از پنجره آشپزخونه مون شعله های پالایشگاه تهران پیدا بود

هر وقت بابا شب می رفت سر کار

و ما دلمون براش تنگ می شد

مامان صدامون می کرد و  با انگشت اون شعله های نارنجی رنگ و بهمون نشون می داد

و بهمون می گفت: بابا اونجاست!!!

ما تا  مدتی خیره می موندیم و آروم می گرفتیم

خود مامان هم شاید نمی دونست که حس امنیت و چه زیبا به ما منتقل می کنه

شاید هیچ کس حس خوبیو که ما با نگاه کردن به اون شعله ها داریم درک نکنه