بچه که بودم در طبقه چهارم یه ساختمون به نظر بلند زندگی می کردیم

در محله ما بلند ترین ساختمون به حساب میومد و هر وقت می خواستیم نشونه خونه رو بدیم، به افراد می گفتیم فقط یه جفت ساختمونه کنار هم در این محله هست

فکر می کردیم توی برج می شینیم

قشنگش این بود که از پنجره تا دور دست ها پیدا بود

از طرف شمال می تونستیم کوه ها رو ببینیم

و از ضلع جنوبی .....

بعضی روزها ی زمستون بابا منو صدا می زد:

می گفت بیا پشت پنجره و بگو : یا برفووووووووووووو!!!

خدا حرف بچه ها رو گوش میده و برای ما بارون و برف می فرسته

یک ساعت بیشتر طول نمی کشید که برف شروع به باریدن می کرد

و من ذوق مرگ می شدم از اینکه صدامو خدا می شنوه.

...........

بزرگ که شدم متوجه شدم، بابا به ابرها نگاه می کرد و آسمون شهر و می دید و به این ترتیب بارش برف و پیش بینی می کرد. در عین حال چه ساده حس اعتماد به خدا رو در ما پرورش می داد.

ای کاش همونقدر باور هامون کودکانه می موند.