چقدر دلم می خواست تو را داشتم

نزدیک تر از پیش

در تمام لحظات کند و تند زندگی

در تمام لحظات شک و تردید

و کفر و دو دلی

چقدر این زندگی برایم مسخره می آید

که با یاد تو چشم فرو بندم

و با نام تو چشم گشایم

اما تو را در کنار نداشته باشم

چقدر خسته کننده است از هر سو از تو شنیدن

و به هر رو تو را ندیدن

و چقدر نا امیدم به دیدار تو

به داشتن تو

به با تو بودن

نمی دانم کدامین ضریح، محراب، دیر درگاه شرفیابی به حضورت می شود؟

نمی دانم

سرگردانم