داغون هستم

به یاد گذشته ها که اینجور وقتا به پیاده روی می رفتم مامان را وادار میکنم بیرون برویم

هنوز زیاد دور نشده ایم که آن پسرک را باز می بینم

هنوز جینش آویزان است و دست بر گریبان دوستش بدون اینکه به دو طرف خیابان نگاه کند از چها راه رد می شود

به خودم می گویم معلوم نیست آدم های اطرافمان را چند باز می بینیم اما بعضی فقط خوب به یاد می مانند

من خانه رفته ام  استراحت کوتاهی کرده ام ناهار خورده ام سعی کرده ام با خودم کنار بیایم زندگیم را به جلو سعی دارم هول بدهم اما او هنوز دارد در خیابان پیچ و تاب می خورد .چه چیز نمی گذارد ؟جذب من از حوادث روزگار؟