لحظاتی بیشتر نمانده است.

امیدم کور سو می زند.

درونم با خدایم نجوا می کنم:

یک سال است هر آنچه که باید انجام داده ام.

ادعیه خوانده ام .قرآن خوانده ام تا راهگشا باشد.به آنانکه روزی از آنان دل بریده بودم توسل جسته ام.خلاف های گذشته را کنار گذاشته ام.

خدایا کجا دنیا برای برطرف کردن یک نیاز که خودت گفته ای برای آن پاسخی است توسل می جویند

پسرکی مو بور با لباس هایی به تن آویزان شده  انگار چند روزی باشد که به تن کرده و در آورده روبرویم چند صندلی آن طرف تر لبخند می زند

نگاهم را می گیرم.

اشک درون چشمانم حلقه می زند.

و باز ادامه می دهم.

کجای دنیا برای اجابت مشروع یک نیاز این همه عز و درخواست می شود.

چشم دخترانی را می بینم که غرق تمنا است و پسرانی که لبریز از هوس.

آن قدیم ها چطور می گذشت؟

مفهوم این همه معطلی را نمی فهمم.نمی تواند آزمایشی برای خود سازی باشد.

این دوره زمانه چرا این خود سازیها  اینقدر به طول می انجامد؟

قطار ترمز می کند.به پهلو کشیده می شوم.

می گذارم همه از در خارج شوم . آخرین نفر پا به بیرون می گذارم.پسرک بی توجه به لبخندی که زده است دست به گردن دوستش می اندازد و به سمت پله های برقی می رود.حتی جینش را هم مرتب نمی کند.انگار از آخر دنیا پیاده امده باشد.پاهایش را به زمین می کشد.

باز ادامه می دهم.پس کی موقع استجابت می رسد.شرف الشمسم رانگاه می کنم.صدای زنگ تلفنی که یک سال است شنیده نشده در گوشم می پیچدو به یاد ورقه ای می افتم که سال گذشته در ماه رمضان لای قرآن گذاشتم.شاید خرافه پرست شده ام.

به نور میرسیم.پسرک به سمت شرق می پیچد و من غرب.یادش بخیر آن روزهایی که فکر می کردم هم مسیر شدن دلیل خوبی برای در مسیر ماندن است.چه کودکانه بود.چه دخترانه بود؟

آبی پوشان نیرو هوایی از روبرو می آیند.محله ما همیشه پر از آنها ست.دیگر حوصله تلاقی نگاه ها را ندارم.هر بار که با یکی از این نگاه ها در زیر کلاهشان برخورد می کنم به یاد دوستی می افتم که ...

15 سال و کمی بیشتر و کمتر این بازی تلاقی نگاه ها را دنبال می کنم .بارها امتحان کرده ام سودی ندارد.بازی مسخره ای است.شروع کننده باشی یا تمام کننده بازی را واگذار کرده ای.

به کوچه می رسم.امشب آخرین دور صلوات هم تمام می شود.

به خودم می گویم یعنی امروز هم سورپریزی از خدا نیست؟

نمی دانم.

ای کاش سال دیگر همه این ها خاطرات خنده داری باشد.

آخر 30 ساله شده ام!!