طبق روال نباید میومد ، اما انگار دیگه طاقتش تموم شده بود.

یک سال واسه امثال من و اون زمان زیادیه.

پیش خودم گفتم : اگه خدا بخواد می بینمش . پس بهتره خودمو خسته نکنم و برم به کارام برسم.

وقتی تموم شدن ، یهو دید مش که به سرعت ازجلو چشمم گذشت. نتونستم صبر کنم تا برگرده. دنبالش رفتم. تند قدم بر می داشت.

تمام شادیش تو برق نگاش منعکس شد. چه قدر منتظر این لحظه بودم. شنیدن صداش واسم کافی نبود.

پرسیدم : دنبال کسی می گردی ؟ از اون جمله های ناب گفت: آره. دنبال خاطراتم.

عين گذشته جلو تر رفت و منتظر موند. معطل کردم، آخه مث دختر بچه ها حتی صدام هم می لرزید. اما از پشت شیشه می دیدمش .هیچ عوض نشده بود.

آره خدا خواست و من جائیکه سرآغاز خاطرات مشترکمون شکل گرفت دیدمش .

زندگی اومد ، عبور کرد و بی خبر رفت. 

گفتم که اونم فهمیده ، باید دفتر خاطراتمونو یه جور دیگه بنویسیم.