همه در کارند

جبران پنهان کاری های مادرم و آبرو داریهای پدرم را می کنند

ترسهای مادرم، بد خلقی های پدرم

نگرانی های مادرم ، نادانی های پدرم

جبران نبودن هایشان را

انگار بعد سالها ، حالا که کار از کار گذشته ،وجدانشان درد گرفته است

شب ها و روزهایی که بی آنها سپری شد

کند ، اضطراب آور ، رعب انگیز

یاد آن روزها گند!کجا به خیر

آن روزها که پدرم مضحکه سفره دوستی ها بود،برادرم خجالت می کشید

که برادرم دوستی نداشت ، هیچ رفیقی، حتی پدرم!که حامیش باشد،حامی کله خرابی هایش ، رویا پردازی هایش ، بلند پروازی هایش !یار قاه قاه خندیدن هایش!های های گریستن هایش!

باید کله اش را با نمره 4 میزد ، چون بچه محصل بود

نباید از موسیقی چیزی می دانست، چون مادربزرگم رقاص رو حوضی لامذهب نمی خواست

نباید قوش بازی می کرد، سگ به خانه مِی آورد ، گربه دوست می داشت، چون هم چیز تابو ی بزرگی به نظر میرسید که ترس از عاقبت مقابله با تابو بزرگتر از خطرات ناشی از موضوع می نمود.

نباید با من بیرون می رفت ، چون ممکن بود کسی ما را با هم ببیند و فکر کند با هم دوست دختر و پسریم

نباید با بچه های محل رفت و آمد میکرد ، چون هیچ کس از لحاظ ما قابل اعتماد نبود ، چون پدر و مادرم عادت به همسایه داری نداشتند ، چون یک دختر در خانه داشتند و هزاران چون دیگر!

نباید فوتبال بازی می کرد ، چون همسایه پیرمان حوصله جیغ و ویغ بچه های کوچک را نداشت.

نمی خواست نماز بخواند، چون خدا را در دولا راست شدن ها درک نمی کرد!

مدرسه را کسل کننده می یافت ، چون چیزی برای یاد دادن به او نداشتند.

چقدر خون دل خوردیم، برای میهمانی نیامدن هایش چون در جمع تنها بود

برای ماهیگیری رفتن هایش ،چون نمی خواست مثل ما کله اش را زیر خاک مدرک کند، اهل طبیعت و زیبایی هایش بود

برای مانند شب پره هایش ، شب بیداریهایش!

یاد آن روزها گند، کجا به خیر!

چقدر حرف دارم که اینجا گنجایشش را ندارد

........................................................

چقدر ذهنم از ماورا الطبیعه دور شده است....

سریال ستایش را می بینم

می گویم اگر طاهر برگردد ، برادرم هم بر می گردد

هر روز به مریض هایم می گویم ، کسی که که سلول های مغزش را از دست بدهد ، دیگر برایش جبرانی نیست

اگر کودک باشد ، عقب مانده میشود

مواظب باشید بچه یتان بعد واکسن تشنج نکند

چرا باید قران بخوانیم...

روزی را به یاد می آورم که بیمار بود ، برایش قرآن می خواندم ،عصبانی شد، بهم گفت:هنوز نمرده ام ، هر وقت مردم برایم قرآن بخوانید

خودم را دلداری میدهم::مریض بود ،چرت می گفت! من هم زیاده روی کردم

مث الان که مریض است ، بدتر از قبل و چرت تر می گوید و رفتار می کند

اما من آن آدم نیستم و دیگرانم

که همه دست به کار شده ند ...

تب کرد ام .....

 ....................................

مادر و پدرم بسیار کردند

نا کرده هاشان بهتر از کرده هاشان نبود

مدرسه،خدمت،کار،ازدواج ...