با دردی زیر جناغ از خواب بیدار شدم، درد نبود یه احساس سنگینی بود

نمی دونم از رطوبت هوا بود، یا از هیجانی بود که برای روز آخر داشتم ، یا از کارهای نا تمام.شاید هم از شرو ورهای تکراری و غر غر کردن های نا تمام خودم ، تو خواب و بیداری شهره!

الف جواب اس ام اسم و نمیداد، سوغاتی نخریده بودم، با کسانی که باید از نزدیک صحبت می کردم، نکرده بودم.باید بر می گشتم به اون محل کار لعنتیم !به خونمون با همه درد سراش، اونم با قطار نه با هواپیما!چرا نباید با هواپیما بر می گشتم!چند سال دیگه باید طول بکشه تا بتونم با هواپیما برگردم.ای کاش یه بلیط هواپیما واسه فردا صبح داشتم، اونوقت امشب و تا صبح بیدار می موندم و قدر اینجا رو می دونستم، فردا هم فوری در عرض یکی دو ساعت تهران بودم.آخه انصاف کجا رفته ، ما زودتر دل بکنیم و دیر تر به مقصد برسیم!خوش به حال بچه ها!چقدر واسه همچین روزی صبر کردم ، چقدر ....

افکارم تمومی نداشت، هر چی بیشتر فکر می کردم، سر رشته دراز تر میشد.

دلشوره ای که همیشه این مواقع سراغم میاد ، دست از سرم بر نداشت تا لحظات پایانی.

وقت دلتنگی

دلم نمی خواست برگردم خونه

بغضمو توی گلو فشار می دادم و اثاثیه رو جمع می کردم.

 

جملات این دیالوگ توی گوشم تکرار میشد:

همه اینها از تنهایی است،

تنهاییه آزاردهنده ای که بهش عادت کردم

به آزاردهندگیش!