روستایی که در دل سنگ های کوهستان ساخته شده بود ، چقدر با عکس هایی که در اینترنت دیده بودم،متفاوت بود.

بابا همیشه میگه:این مناظر فقط از دور زیبا هستن ، وقتی مامان آرزو می کنه در پهنای یه دشت یا وسط دل یه کوه زندگی کنه.

از بین مناطق سبز بین شهری و باغات رد شدیم،2 روستای اسکو و اسفنجان را پشت سر گذاشتیم!دلم نمی خواست توی همچین شهرهایی زندگی کنم ، خودمو جای مردمان آنجا می گذاشتم:احساس یه ماهی توی تنگ رو باید داشته باشن، حتی احساس ماهی های توی یه آکواریوم رو هم ندارن.زندگی کوچکی که به یه تنگ ظاهرا بلوری ختم میشه!مردم از نقاط مختلف به دیدنشون میان ، و از پشت این زندگی بلوری نگاهی به خانه هاشون میندازن!روزیشون دست خداست که از طریق رهگذران و گردشگران تامین میشه، ثروت رو در قناعت و قناعت رو در توقف می بینن.تکه نان خشکیده ای که آدم ها با تردید از بالای تنگ بلورین برای ماهی قرمز می اندازند ....

روی جاده سنگی راه رفتیم، خبری از دوستم الف نبود، به اس ام اس هم جواب نداده بود ، کم کم داشتم شک می کردم که به تهران بازگشته،نمی دونم چرا حضورش واسم مهم بود، هر چند که می دونستم ، هیچوقت به سراغش نمیرم و اونم به سراغم نمیاد.اصلا منو نمی بینه! از این بی خبری احساس دلتنگی می کردم!

قدم می زدم به کفش هام نگاه می کردم که داشت زوارش در میرفت، دل شوره داشتم که کفه اش در بیاد ، قبل اینکه کفش تازه ای تهیه کنم، و هنوز یه روز از سفر مونده بود،زورم میومد باز پول به کفش بدم، اونم کفشی که به سختی تهیه میشه، عجب کفش کم دووومی بود، و بی برکت ، حتی یه زیارت هم منو نبرد!باز هم راه می رفتم ، چند کلمه ای با شهره حرف میزدم و عکس می انداختیم، اما در واقع در افکار خودم بودم ، به کفشم می گفتم :رفیق نیمه راه نباشی، این سفرو تموم کن ، تا تهران منو برسون.

و بعد یه جوری تو دلم داد می زدم ، یه جوری که کفشم نشنوه :لعنتی!اگه تهران دیگه پات کردم، به محض اینکه رسیدم تهران پرتت می کنم بیرون، میذارمت دم در کوچه با اون 2تای دیگه.

ناراحت بودم که باید تسلیم مامان و خاله میشدم و میرفتم دوباره از تهران کفش می خریدم!

فکر کن آدم تا تبریز بیاد و بعد بره تهران کفش چرم تبریزی بخره!!

از سر بالایی ها بالا می رفتیم ، به خانه ها داخل نشدیم ، اما سرکی به داخل حجره ها کشیدیم ، حتی اینجا هم باید جواز کسب داشت، یعنی امیر الان داره چی کار می کنه، خدایا چه جوری یه کارو کاسبی براش راه بندازم!محمد هم تا چند روز دیگه سربازیش تموم میشه ، عاقبتش چی میشه!

هر موضوعی که بهش برخورد می کردم ، منو می برد به سمت نگرانی های تهران!چرا ما آدم ها اینقدر با خودمون حرف می زنیم؟؟؟؟

وقت برگشتن شد، واسه دخترخاله هام سوغاتی گرفتم، راه برگشت انگار طولانی تر بود ، فقط می خواستم تموم شه و برگردم مجتمع!اما تموم نمیشد.مثل سفر شیراز که راه طولانی و طاقت فرسا شده بود.

هوا داشت خنک میشد، اونقدر که بعد از گرفتن وضو به خودم می لرزیدم ، تازه داشتم می فهمیدم که باید سویت شرتم و با خودم میوردم، شهره همانطور که از آفتاب آزرده میشه، از هوای سرد هم می رنجه ، دشمن های درجه دار شهره ،عوامل فیزیکی اطراف هستن.

من هم حوصله بارون خوردنو رو نداشتم.از همه بدتر اینکه کادویی رو که واسه مامان در نظر گرفته بودمو هم از دست داده بودم . هنوز هم سوغاتی نخریده بودم.دلم نمی خواست دست خالی به خونه برگردم.

شب آخر بود، به ائل گلی نرفته بودم، 3 روز بود داشتم با خودم کلنجار می رفتم که با الف یا س برم، اما نمیشد حس می کردم کار درستی نیست،دلم نمی خواست با الف از نو شروع کنم ، آدم مگه یه قضیه و چند بار از اول می نویسه ، نتیجه یه فرمول همیشه همونیه که باید باشه.

با س هم نمی خواستم شروع کنم، اگر چه ازش مطمئن بودم اما می خواستم روابطمون در همین حد رسمی باقی بمونه ، اینطوری هر دو هیچ چیزو از دست نمی دادیم .... لقمه ها رو پشت هم قورت میدادیم که هم اتاقیمون اومد و پیشنهاد کرد که به ائل گلی بریم.ما خیلی خسته بودیم، بیشتر از خستگی ،حوصله سرما رو نداشتیم.

به خیال خودمون برای فرار از این ماجرا به یه دوست قدیمی پناه بردیم.

نمی دونم ، به خودم که اومدم دیدم  با شهره و همین دوست توی ائل گلی دارم راه میرم، اول سرد به نظر میرسید ، اما گرمای داشتن 2 تا دوست همه چیو درست کرد، بارون نم نم می بارید،از اینکه ناخواسته وارد این جریان شده بودم و ائل گلی رو از دست نداده بودم خوشحال بودم،وقتی رفتیم داخل کافه که کنار هم یه نوشیدنی سفارش بدیم ، من و شهره یه چیز گرم خوردیم و اون مث همه آدم های متفاوت تکراری یه نوشیدنی سرد سفارش داد، به خودم نگاه کردم ، واسه اولین بار بعد سالها تو یه محیط دنج ، آرزو نکردم که ای کاش یه مرد کنارم بود به جای این دوستام.چقدر از داشتن اونا خوشحال بودم، چقدر دلم می خواست همین و تجربه کنم، لذت کسانیو که از ته قلب با تو هم عقیده هستن ، از گفتن عقایدشون به تو پروایی ندارن، تو مجبور نیستی هیچ نقشیو جز خودت جلوشون بازی کنی و غیره و غیره.

شب خیلی خوب و به یاد ماندنی بود.دوستمون ما رو انتخاب کرده بود برای بلند فکر کردن، نفس عمیق از ته دل کشیدن و ما اونو انتخاب کرده بودیم ....