صبح روز بیست و هشتم با تصمیم جدی ترم به دیدن چند جا شروع شد و عملی شد،می دانستم برنامه سمینار سر وقت شروع نمیشه و شک نداشتم دیدن این مناطق کمتر از نشستن در سالن آمفی تئاتر درس نداره،میدان ساعت، موزه شهرداری،خانه حیدرزاده، خانه استاد شهریار ، ارک علیشاه، موزه آذربایجان و مسجد کبود را دور زدم.

کوتاه و مفید.

در خانه شهریار ، آخرین شعر او مو را به تنم سیخ کرد،از دیدن خط استاد امیرخانی متعجب شدم و به زندگی ساده اش که چیزی را به یادگار گذاشت غبطه خوردم.

بالاخره مسجد کبود را دیدم ، در نقشه blue mosque ترجمه شده بود .چرا ترجمش کرده بودن و چرا کبود شده بود بلو رو نمی دونم.شاید چون دیدن اینجوری مفهوم را بهتر می رسونن!! مثل اینکه  به میدان آزادی بگیم :freedom square

در مسجد کبود نتوانستم نماز بگذارم که حیف شد ....توفیق من در این سفر برای بجا آوردن این اعمال کم بود ، اون از توی راه که قطار در ایشتگاه هایی که نمازخانه داشتند ، نه مسجد متوقف شد و این هم ...

بگذریم ، خودم را به مجتمع پتروشیمی رساندم تا در بقیه مراسم شرکت کنم.

بی شک یکی از بهترین خاطراتم اولین برخوردم با دکتر اسپارک بود که از پوشیدن روسری رنگ روشن و مانتو و شلوار اداری و رسمی سرمه ای رنگم خوشش آمده بود ،نمی دانم میان آن جمعیت 400 نفری ،با چشمان سبز و پوست سفیدم چقدر تابلو بودم ،اما از اینکه اینقدر مودبانه مورد لطف یه آدم خارجی قرار گرفته بودم ، خوشحال بودم و ناخودآگاه یاد خاله ش افتادم که همیشه وسواس زیادی برای پوشیدن و گشتن و به جا آوردن آداب اجتماعی ، در مقابل ملل غیر مسلمان به خرج میدهد.

مقاله هایی که امروز مرور شد ، جذاب تر از روز گذشته بود و خوشبختانه باعث شد ، احساس بهتری داشته باشم و از اینکه اینجا آمده بودم نادم و پشیمان نباشم....