لابلای درختها رفتم عکس انداختم،تنهایی!

دوربین دیجیتال وابستگی آدمو به دیگران کم می کنه!

بعداظهر هم رفتم با تور موزه قاجار و مقبره الشعرا ، به امید زیارت سید حمزه ،اما باز هم قسمت نشد،به سلامی از دور بسنده کردم، شب هم گروه موسیقی دعوت کرده بودند ، تنوعی شد ،  احساس خوبی داشتم ،از دو ردیف عقب تر دوستم " الف" رو می دیدم ، درست وسط سالن نشسته بود ، تنها و با دوربین دیجیتالش فیلم برداری می کرد ، 2 تا صندلی کنارش خالی بود ، به خودم خیلی فشار آوردم که کنارش ننشینم ، از همان پشت یه چشمم بهش بود و یه چشمم به صحنه!جای مناسبی نبود برای با هم بودن، هیچ جای دنیا جای مناسبی برای این با هم بودن ها نیست ، اما اون اینو نمی فهمید!نباید اشتباهات گذشته تکرار میشد! نباید ، نباید!انگار موسیقی رو جذب کرده باشم از سال پیش و دلم می خواست این هرزگاهی موسیقی  در برنامه ام باشه.

بیرون از تبریز رفتن به خصوص نخجوان رفتن ، خیلی ایده آل و از تهران بهش امیدی نبسته بودم ، فکر کردم یه نصف روز باید خیلی کم و خسته کننده باشه.بی خیال شدم و یه سفر درست و حسابیو به آذربایجان از خدا خواستم به زودی جلوی راهم قرار بده.