می خواستم این یخی که از مواجهه با آدم ها داشتیم بشکند و بعد سالها از این پیله لعنتی خلاص شوم.

این فرایند بسیار سریع با دیدن مدیر گروهمان اتفاق افتادودیدن مدیر گروه در سیستم ما یعنی دیدن تمام آدم ها.

آنچه که باید و منتظر بودیم به کندی با آن مواجه شویم و از مواجه شدن با آن در درون خود می ترسیدیم ، در یک آن اتفاق افتاد.

همان سوال مسخره :چرا پی اچ دی شرکت نمی کنیم؟

و به این ترتیب پاسخ گویی به بقیه آشنایان راحت تر شد.

استاد با لحن تحقیر آمیزی گفت : امسال 40-50 تا پی اچ دی گرفتیم ، دیگه هر کی بود آمد داخل.چرا شرکت نکردید!

احساس گوسفندی را داشتم که از گله عقب مانده است. کم مانده بود میان راهرو از این احساس خودم و طرز فکر استاد بالا بیاورم.

اما بالاخره تمام شد، مثل آدم های ابله به حرف های هم خندیدیم و لبخند زنان استاد را ترک کردیم.و من چقدر دلم می خواست این داستان تمام شود.

چرا تا به امروز نفهمیده بودم که دور نگه داشتن خودم از این آدم ها ، تنها به ضرر خودم تمام می شود.دنیا عوض نمی شود ، مردم دوست دارند که که ابلهانه بیاندیشند.کم لیاقت ها ، جای تو را می گیرند و خود را محق می دانند ، وقتی در گوشه ای تو ....

چرا پنهان شده ام پشت آنچه که .....

به دوستانم نگاه می کردم ، دور هم و دور اساتید حلقه زده بودند ، با لبخندهای تصنعی کسی جمله ای بی نمک می گفت ، بقیه می خندیدند، صدای همهمه همه جا را پر کرده بود ،شما کجا هستید ، چه کار می کنید؟ نفر مقابل غلو کنان کار بیهوده روزگار گذراندنش را جلوه میداد و فروتنانه چیزهایی بلغور میکرد که می دانست از درون تو خالی است و در واقعیت دروغی بزرگ است.سوال کننده در دلش می گفت : خودت هم می دانی که هیچ کار بخصوصی نمی کنی اما بسیار مودبانه جواب میداد:چه خوب!به به ! آفرین .... و غیره غیره.

سرم گیج می رفت انگار درون لیوان های چای مشروب سرو کرده باشند و لابلای کیک ها به جای وانیل زعفران چپانده باشند!

خدا رو شکر که میان وعده های کمی را با هم بودیم!