برنامه خاصی از تهران نداشتیم ، جز گشتن.

دلم نمی خواست مثل سفر کیش آرزوی دیدن بعضی جاها به دلم بماند؛هوس پیاده رفتن و هوا خوردن را داشتم ، اینکه هیچ چیز و هیچ کس نگرانم نکند ، دیدن دوستم ؛"س " نیز برایم بسیار مهم بود .آمدن به تبریز خیلی غیر قابل پیش بینی برایم بود . هیچ وقت فکر نمی کردم بهانه ای بتواند دستم بیاید که به تبریز بیایم ؛ از اینکه این بهانه جور شده بود ، خوشحال بودم.

از تهران به خودم قول داده بودم که تمام وقتم صرف نشستن داخل سالن سربسته سمینار نشود.با شهره نیز در میان گذاشته بودم.شهره تمام راه را مسکوت بود ، گاه گاهی اس ام اس می زد ، من هم تمام سعیم را می کردم که بهش گیر ندهم .به یاد زمانهایی می افتادم که در کل سفر کلامی از من در نمی آمد و می خواستم درون خوشحال ، غمگین ، نگران، عاشق، مهربان، دلسوزو .... خود غوطه ور باشم.گاهی سکوت شهره نگرانم می کرد ، یعنی فکر شهره به چه چیزی مشغول است ؟ از چیزی ناراحت است؟دقایقی بهش نگاه می کردم ، تقریبا خیره میشدم ، اما او به خودش مشغول تر از این بود که متوجه من شود.شهره تقریبا در مقابل پیشنهاد های من برای گشتن در خیابان مقاومت می کرد ،نمی دانم چقدر با جملات مختلف و درخواست های مکرر آزارش دادم. به علاقه هر دو به مقبره الشعرا رفتیم.منتظر احساس خاصی بودم که در کنار آرامگاه استاد شهریار باید سراغمان می آمد ، غمی قریب ( نه غریب)داشت.پس از باز گشت شهره به محل اسکان در یک دیدار رسمی "س" را دیدم.از آنجایی که یک قدم بود برایم کافی بود،هر چند که کوتاه به نظر میرسید.

بعدظهر خیابانها را قدم زدیم، از دیدن خیابان شهناز مثل دیدن بازار در صبح چیزی نصیبمان نشد.

من آمده بودم بین ترکها، از ترکی شنیدن احساس پری می کردم ، هنوز یک روز هم نشده بود ، که این حس به من دست داد که تبریز خیلی خلوت نیست و برای زندگی مناسب نیست ، خوب شد قسمت نشد در این شهر خانه کنم!