می دونم از چی عصبانی هستم

از نداشته هایم که به رویم می آورد

نمی گذارد در خودم باشم

نمی گذارد یادم برود

از آموزه هایی که یاد نگرفته ام

جشن نامزدی تمام شد ، سه روزیکه بهانه ای برای فراموش کردن اطراف باشد

به خانه بر می گردم

دارم گریه می کنم

مامان کارت را روی میزم گذاشته

برش میدارم و بدون تردید و معطلی به سطل آشغال کنار میزم پرتابش می کنم

تالاپ

چه کیفی داد

نگاهش می کنم ، برای حبس کردن چیزهایی که روزی برایم ارزش بودند جا ندارم ، در قلبم ، در ذهنم و در پستوی ...

فردا می شود ، عود روشن می کنم و نوای آشنایی را می گذارم تا مرا همراهی کند ، تازه به این نوع زیستن خو گرفته ام؛کارت را از سطل آشغال بیرون می آورم ، و باز :

تالاپ

تالاپ

تالاپ

چه آرامشی دارد این دور ریختن ها!