1. صبح است زیارت عاشورا می خوانم و با برزگترین غم عالم ، غم خود را فراموش می کنم .مثل گروه درمانی کار می کند.شاید یکی از علتهایی که مردم دور هم جمع می شوند و دعایی می خوانند  نذری می کنندو ... هم همین باشد.از درد هم آگاه شوند و بدانندتنها کسانی نیستند در این دنیا که درمندند، بلکه درد هایی هست که از درد آنها ریشه دار تر و عمیق تراست.
  2. یک ضد حال یک ساعته روتحمل کردیم ، ساعت شروع نمایشگاه 10 بود نه 9.ما هم که قرار نبود از اطلاعات کامپیوتری استفاده کنیم ، صبحانه هم که خورده بودیم.یک ساعت تمام شد. وارد سالن کتابهای خارجی شدیم.در بدو ورود آنچه که بیشتر از هر چیز می تونست آرامش بخش باشه پوستر های بزرگی بود که نام جان ویلی رو به نمایش گذاشته بود.انگار همه جای سالن تیره شده بود و این نام فقط می درخشید.چشمام انگار درجستجوی خود شخص جان ویلی بود.نمی دونم شاید هر انتشارات دیگه ای رو هم به همین سبک و سیاق می دیدم ، همین حال میشدم .بگذریم .. غرفه ها منظم و در کنار هم ، با فروشندگانی تقریبا شیک پوش و منتظر و لیست طولانی کتابها با قیمت های مناسب جیب های پر پول.........طولی نکشید که یک دور زدیم واز تمدن غرب وارد تمدن آشنا ترعربی شدیم .با عطر و بوی همان دیار ، زبان و لهجه ،پوشش و اخلاقیات متناسبش.جائی که به قول یکی از دوستان ، حتی کتاب مقدس رو هم لای زرورق کرده بودند و به نمایش گذاشته بودند.مرز بین این 2 تمدن ، آب میوه و چای ، بستنی و بیسکویت بود!!!!نیشخند
  3. ای دل به هرزه دانش و عمرت به باد رفت   صد مایه داشتی و نکردی کفایتی
  4. گر خلوت ما را شبی رخ بفروزی   چون صبح بر آفاق جهان سر بر فرازم     محمود بود عاقبت کار در این راه   گر سر برود در سر سواری ایازم

اردیبهشت 86