نمی دونم با احساسات لابلای کتابهام چه کنم

یه زمانی مایه آرامش دل و تمرکز فکرم بودند

مدتی به سراغشون نمی رفتم ، شاید احساسات جدیدی جایگزینشون بشه

سعی می کردم فراموششون کنم ، اما همیشه تشنه اشک های کنارشون بودم

تشنه خواندن ، دل سوزاندن و غصه خوردن ....

امروز بعد مدتها یه حس جدید داشتم ، انگار احساساتم و حبس کرده باشم ...

...............................................................................................................

آمده ام به سوگواری نبودن تو ،جای همیشگی ، یک پیتزا بخورم ، کمی قدم بزنم و مطالعه کنم

نمی دانی چقدر زیادند کسانی که مثل ما با هم درس می خوانند و چقدربه چشم می آیند کسانی که لغات زبان با هم هجی می کنند .

فهمیده ام نصف یک پیتزا برایم کم است و یک پیتزای کامل برایم زیاد است

فهمیده ام تمام خاطراتم براحتی با نوشیدن جرعه ای ازیک نوشابه همیشه سیاه به زیر زبانم می آید

اینجا بوی غنچه های تازه درختی به مشام می آید که من و تو هیچوقت کنار هم نبوییده ایم.