یادش به خیر

آن روزهایی که هلیا فکر می کرد ، اتوبوس سوار شدن یعنی استقلال

به بچه هایی که با سرویس رفت و آمد می کردند حسودی می کرد و آرزو داشت با دوستانش اتوبوس سواری کند.

 ..........

١٢٣۴۵۶٧٨٩

ای بی سی دی ای اف جی ....

نمی دونم این ها رو روزی چند بار به خودم میگم و چند بار با نوگ انگشتان پایم روی هوا ترسیم می کنم ... سالیان ساله .... یعنی این یه وسواس شمارشه؟؟؟؟؟

.............

اگه یه روز بینایی ام رو از دست بدم یا شنواییم و چی میشه ، اگه یه روز بفهمم یه چیزی مثل یه سرطان ذره ذره وجودمو می خوره و می بلعه چی میشه ؟ یعنی اون موقع چی کار می کنم ؟ زانوی غم بغل می گیرم و منتظر مرگ میشم ، یا محبت از دیگران گدایی می کنم و یا سعی می کنم به همه آرزوهام برسم و مثل یه قهرمان بمیرم؟