هر روز صبح از یه مسیر همیشگی خودمو به سر کار میرسونم

و هر روز بابا بزرگ و به یاد میارم که از قدیما میگه

از روزایی که قحطی شده بود و مردم از گشنگی در جوی های خیابان ها تلف می شدن

و روزهایی که طاعون بر زندگی مردم سایه انداخته بود

همیشه دلم می خواست که ضبط صوت یا دوربین فیلم برداری بردارم و داستانهای اون روزگارو که تو قلب بابا بزرگه ، همیشگیش کنم

افسوس !

هر روز می بینم زنان و مردانی و که چمباتمه کنار خیابون زده اند ، یا چرت می زنن یا تکه نونی در کاسه ای می خیسونن و به دندان های سیاه و زرد می کشن

هر روز می بینم ، کسانی رو که کهنه پارچه ای روی خود کشیدند و روی تخته خواب کارتونی کنار پیاده رو یا زیر سایه ای در یک پارک مخروب افتادن ، از خودم می پرسم ، آیا زیر این تکه پارچه نفسی هست؟

آدم هاای که موقع راه رفتن ، یا پاهاشون جلوتر از خودشون راه میره یا شونه هاشون!

اینجا پلی نیست تا سر پناهی بشه.سرما هنوز به کوچه و خیابان ها راه پیدا نکرده ، یعنی گرما خانه های ما جوابگوی این جمعیت هست؟

امروز چند نفر از اور دوز حونشون و از دست میدن؟

به یاد میارم جملات یه معتاد و که با افتخار می گفت: من 10 ساله اعتیاد دارم اما یه بار تخریب نداشتم ... به انتهای مسیر میرسم ، روز از نو ... بهار از نو ... زمستان از نو!