تولد ٢٩ سالگیمو در حالی جشن گرفتم که آرزو های زیادی داشتم، نمی دونستم موقع فوت کردن شمع ها به کدوم فکر کنم ، ای کاش ٢٩ فرصت برای فوت کردن بود ...

اما خدا یکیه و به بزرگی همون خدا باید باور داشت و همون یکی رو خواست تا با همه یگانگی بقیه آرزوها براحتی محقق شه ....

به این فکر نکردم که چه کسانی پیشم نیستن

و نمی تونم همه اونایی رو که دوست دارم ، یک جا کنار هم داشته باشم

شب بیست ویکم در کنار عطیه ، متین و هما ، هنگامه ، خاله و مامان 

شب بیست و دوم ، تنها با کلی ترانه های قدیمی که دوستم شبنم تهیه کرده بود ، بودم و حال کردم و ...

روز بیست و دوم بالاخره رویای جشن تولد در درمانگاه تحقق پیدا کرد و به قول بچه ها خودم را تحویل گرفتم و در کنار شبنم ، سعیده و فروغ خیلی خوش گذشت، خدا رو شکر چیزی پیش نیومد و این شیرینی خستگی بازدید و ماه رمضان رو از تنم دراورد

امشب در جمع خانواده هستم ، سیمین قراره بیاد ...

 آدم های زیادی نیستن که تاریخ تولدم را می دونن ، با اینحال با امیدواری زیاد ، اومدم اینجا تا ببینم کی برام پی ام گذاشته ، ایمیلی دارم یا نه و در کمال تعجب پی ام مجید رو می بینم ... یه هم دانشکده ای که تا به حال ندیدمش !خوشحال میشم ،سورپریز جالبی برامه ، چون تنها کسی که فکر نمی کردم بیاد و پی ام بذاره ، این بنده خداست!!!