امسال حال و هوای ماه رمضان نداشتم

دائما از خودم می پرسیدم از سال پیش تا امسال مگه چه تغییراتی تو زندگیم اتفاق افتاده

از مساله استخدام که بگذریم ، از لحاظ معنوی اتفاقاتی افتاده که خیلی بدتر از سال های پیشه

تصمیماتی که داشتم و عملی و نکردم و پیشرفت چشمگیری نداشتم

و به خواسته هام نرسیدم

دقیقه شماری می کنم تا ماه رمضان تمام بشه

مثل دختر بچه هایی که  یه کتاب داستانو چندین و چند بار می خونن به این امید که پایان داستان جور دیگری تمام شه ، به شب های قدر نزدیک میشم

دوست ندارم سیاه بپوشم و به استقبال از عزاداری مولا برم

نمی خوام باور کنم برای چندمین بار ،بار دیگر بشریت مولا رو از دست میده

هیچوقت چنین احساسی نداشتم ، تا شب بیست و یکم دوام میارم ، اگر به خاطر همرنگی با جماعت نبود باز هم سیاه پوش نمی شدم

بالاخره شب بیست و یکم رسید ، حلوا و خرمای هیچ عزیزی خوردن نداره حتی به نیت تبرک...

به یاد تمام پیاله شیر هایی که در هیچ کدامشان شفایی نبود ...

و شیر مادرانی که به غم مولا خشک نشد ....