بالاخره زمان رفتن به هتل آتلانتیس رسد .قبل از غروب راه افتادیم تا هتل رو م در روز ببینیم و هم در شب و کمی هم لب آب باشیم .... تمام طول مدت چشمام به دنبال آبی خلیج فارس بود .بالاخره از نزدیک دیدمش

شبیه قصر علی بابا بود ، اطرافش  درخت های متراکم و نخل داشت و داخل هتل هم از راهرو تا لابی فروشگاه بود. سقف ها نقاشی شده ، کف های سنگ فرش زیبا و روی دیوارها هم کار کرده بودند ، نزدیک که میشدی فرورفتگی هایی به شکا صدف و ... روی دیوار میدیدی انگار که جای فسیله و ... لوسترای دیواری مشعل شکل و...

از لابی به بعد ورودی باید پرداخت میشد که توریست هایی که برای دیدن میومدن ، بی خیال میشدن

لب آب رفتیم ، آبی یکدست ... البته حدود ١٠ متر تا لب آب فاصله بود .سنگ های بزرگ ریخته بودن و دیواری به ارتفاع ١.۵ متر کشیده بودن

نسیمی که هیچ جای دنیا نمی تونی حسش کنی ... چقدر دوست داشتم که روز داشت کش میومد ... دلم می خواست هیچوقت تموم نشه و من لب دیوار بشینم و تا چشمام کار میکنه به اون دورا ، به آخرین نقطه این آبی نگاه کنم .... باد بیاد و منو ببره به عالم درونی که این عالم باهمه عوالمی که تا حالا با خودم داشتم فرق کنه

می گفتن برای ساختن این منطقه آتلانتیس کلی تو آب خلیج فارس پیشروی کردن ، در واقع به خشکی ، به اراضیشون اضافه کردن

آبی یکدستی که بوی ماندگی ، کهنگی ، مرداب و خزه نمی داد ، خورشیدی که تابشش آزاردهنده نبود

هرچی نگاه می کردم می دیدم هیچ جایی جز لب دریا نمی خوام باشم .من باشم و یه افق وسیع که خورشیدش به غروب نزدیک میشد

خدا تو یه سفر می تونه همه چیو به ادم بده