فستیوال سیتی فروشگاه بزرگی بود که دورش رو آب گرفته بود و قایق های شخصی ، چشم انداز قشنگی رو درست کرده بود

قسمت عمده وقتمون ، به دیدن ایکه آ گذشت ، هر سالن را مثل یه اتاق از خونه چیده بودن

دلم می خواست ساعت ها وقت داشتم و روی یکی از این کاناپه ها لم می دادم و با خیال راحت به تمام جزئیات نگاه می کردم ... درست مثل همون مجلاتی بود که سالها بهش نگاه کردم و خودمو بینا بین آرزوهام می دیدم ... سرک کشون لابلای پرده های کنار زده یه اتاق خواب نورگیر گرم و نرم و راحت و پر از گرمای عشق

تازه فهمیدم چرا سوغاتی ها همیشه مشابه هم هستند ، چون یا اجناس یا اونقدر گرونه که نمیشه خرید یا اونقدر حجیم و سنگینه که نمیشه جمل کرد ... خیلی چیزا بود که دلم می خواست واسه خونه بگیرم یا واسه آینده ... اما ...

واسه کسی که می خواست اینجا تشکیل زندگی بده ، البته با حقوق مکفی چقدر اجناس به دل چسب داشت ...

ناهار و در رستوران همونجا خوردیم ، لوستر های زیبایی داشت از تالارهای پذیرایی ما زیباتر و سالن ها با آب نماها ی بزرگ و قشنگی ...

عصر به فروشگاه صنا رفتیم ، بوتیک لباس ... بالاخره تسلیم شدم و چند تیکه لباس واسه خودم خریدم ... یعنی کی وقت پوشیدنشون میشه؟ و البته بازم شلوار و دامن کوتاه پیدا نکردم