هر روز که از در خانه بیرون میایم ، در مدخل پارکینگ ، نسیمی که میوزه ، بوی دریا رو میاره ، هوا ، هواییه که همیشه اوایل اردیبهشت ماه و اواخر شهریور به سر آدم می زنه ، بوی جاده چالوس و دریای خزر تداعی میشه...

از فروشگاه رفتن خسته بودیم و دلمون بازی می خواست و بدو بدو کردن

رفتیم پارک صفا که زیاد از خانه فاصله نداشت، به هوای دیدن آبشارهای متعدد و پرندگان متنوع

ورودی پارک  به گلهای رنگارنگ مزین بود ، که البته این گل که آخر نفهمیدم بوقی بود یا لاله عباسی یا یه چیزی شبیه اینا در بسیاری از مناطق شهر به چشم می خورد ، ظارا خوب با آب و هوای اونجا سازگار بود و در رنگ های مختلف ازش استفاده کرده بودن ....چمن کاری یک دست و قشنگی سرتاسر پارک بود که به علت وسعت زیاد ، چشم انداز خوبی رو ایجاد کرده بود و میشد داخل شی ، از اونجایی که جمعه بود و فروشگا ها بسته بود ، خیلی از افراد پارک و به عنوان مکانی برای استراحت آخر هفته انتخاب کرده بودن و به پیک نیک امده بودن ...یه زیر انداز ساده ،و یه خانواده همراه با پرستاران بچه و کمی خورد و خوراک که بیشار از یه سبد نمیشد ... چیزی بود که زیاد دیدیم ... از سایه درختان نخل استفاده می کردند و کنار هم بودند ...

حتی در جاهای خلوت پارک هم نمی دیدی ، زن و مردی ( دختر و پسری) صحنه های آن چنانی با هم داشته باشن ، و این منو خیلی خوشحال می کرد ، چون ذهنم راحت  بود و آرامش داشت و راحت می تونستم ، چشم به هر طرف بچرخونم

الان متاسفانه تو پارک های تهران اگه به نقطه ای بری که 2 نفر کنار هم نشستند ، دچار آن چنان غضب میشی انگار که به اتاق خواب یه نفر بی مهابا یا بی اجازه وارد شدی ، انگار نه انگار که اینجا پارک و یه مکان عمومیه .... به جای اینکه افراد از کردار نادرستشون در اجتماع خجالت زده شن ، نوچ نوچ هم می کنن که چرا ما رفتیم و مانع عشق و حالشون شدیم ....

بگذریم ...

پرنده ها آزاد بودند ، در واقع باغ پرندگانی نبود که داخل قفس ها ، تعدادی پرنده رو دور هم جمع کرده باشن یا مثلا مثل پارک ساعی ما ، اردک و قوش و ... توی محوطه ای محصور شده باشن ... صدای پرنده ها رو میشد از لابلای درختان شنید ، روی دریاچه مصنوعی پرواز می کردند و ... اما برای ما نا آشنا بودند و ما جز یه شانه به سر و مینا چیز دیگه ای رو نشناختیم،کسی مثل امیر و می خواست که به ما بگه چشم ما کجا ، باید چی رو جستجو کنه

یه شهر بازی کوچیک داخل پارک بود و دوچرخه های فامیلی و یه قطار که از روی سنگ فرش رد میشد و احتیاج به ریل نداشت ، به همین خاطر می تونست از هر جای پارک سر بیاره ، اگرچه مطمئنا یه مسیر مشخصی رو دور می زد

دوچرخه ها خیلی خوب بودن ، چون افراد می تونستن به فضای پارک که خیلی بزرگ بود ، به راحتی دسترسی داشته باشن و در کنار هم باشن

دوچرخه فامیلی

خاطره کودکانی که روی تشک ها بالا و پایین می پریدن و در هوا معلق میشدن ، یادم نمیره

بعد از نماز مغرب ، به یه تعاونی اسلامی رفتیم که چیزایی که جاهای دیگه چشمم ندیده بود مثل شکلات گلکسی و دهانشویه و سفید کننده دندان وو... از اونجا خریدم .. روز خوب و متفاوتی بود