ابن بتوته محلی بود با فروشگاه های بسیار که هر کدام به نام یک کشور مزین شده بود :مصر ، چین ، ایران، هند و .... و از سبک و سیاق معماری و فرهنگ همان کشور برای چیدمان فروشگاه استفاده کرده بودند ، قاعده اش باید این می بود که محصولات همون کشورها ارائه بشه ، اما خوب خیلی جاها رعایت نشده بود ... خیلی قشنگ تر بود اگه محصولات سنتی کشورها ارائه میشد ، مثلا جای فرش، انواع شیرینی جات ، عسل ، پوشاک و کیف و کفش سنتی ، چرم و خیلی چیزای ایرانی اونجا خالی بود ازکل فرهنگ باستانی ایران تونسته بودن ، یه سری کاشی کاری و نمای آرامگاه حافظ رو به نمایش در بیارن که البته خیلی هم قشنگ نبود و با آنچه که در ایران هست تفاوت بسیاری داشت ... ما نمتونستیم به خاطر بزرگی فروشگاه ها و وقت کم از همه جا دیدن کنیم ، شاید جاخایی هم بوده که این نقص و پوشونده...یه فروشگاه اسباب بازی رفتیم که توش پر از عروسک های پشمالوی خوشگل بود ، چیزایی که توی ایران نیست ، حیواناتی که به ذهنتون هم نمی رسه که عروسک کرده باشن ، جغد ، فک ، اردک ،پنگوئن ... اونقدر قشنگ طراحی شده بودن که واقعا انتخاب بینشون سخت بود ، به ناچار از یه سری به خاطر قیمت بالاشون چشم پوشی کردم و از بین اونایی که قیمت مناسب تر داشتن ، یه پلنگ برفی انتخاب کردم ، هی متین می گفت این خوب نیست و ... این همه عروسکی که بچه می پسنده اینجا هست .. اما ارزش یه پلنگ برفی برای من خیلی زیاد بود چون مشابهش و تا اون موقع نددیده بودم و چند سال هم طول می کشه تا به ایران بیاد ....فکر کنیم بچه آدم به همه گربه سانان بگه :پیشی و به همه پرندگان بگه :جوجو .... خلاصه که خریدم و اگه از مسخره کردن و سر به سر گذاشتن نمی ترسیدم شاید بیشتر هم می خریدم ... یادم رفت بگم که شتر یه نماد حسابی از کشورشون شده بود و کلی عروسک فانتزی باد ابعاد مختلف به شکل شتر داشتن ، علاوه بر اینا روی جامدادی ، جا سویچی، لیوان ، بلوز، بشقاب ، جا صابونی و هر جایی که فکر کنین یا یه عکس شتر بود یا خود شتر ... اگه به خودم بود یه شتر هم می خریدم ، نا سلامتی رفته بودم دبی ! و چقدر دلم یه دلفین هم می خواست ، اما همه اینا رو گذاشتم برای بار بعد ... ان شا ئالله که امیدوارم به یه آرزو تبدیل نشه ...وقتی برسم تهران تمام عروسکامو جمع می کنم و جای همه ، این ببره رو میذارم ، کاری که می خواستم قبل عید کنم اما عروسک جدیدی نداشتم ....

ابن بتوته

 

ابن بتوته 1

شب به امارات مال برگشتیم ، برای شام و رقص فواره ها ، باید اعتراف کنم که خیلی راه رفتیم و کمی کمرم درد گرفته بود و پاهام حسابی خسته شده بود اما همه این ها می ارزید به رقص فواره ها ، نسیم خنک ،موسیقی زیبا و هنر انسان ! پیر زنی را دیدم که وقتی رقص فواره ها تمام شد ، اشک هایش را پاک کرد ، یعنی چه چیز را در ذهنش مرور می کرد ؟آیا خاطره ای زیبا ؟ آیا آرزوی اینکه در کنار همسر و فرزندانش بود ؟آیا فقط از هنری که به خرج داده بودند فقط به وجد آمده بود .و هزاران آیا ...

!زیر نویس :بالاخره نفهمیدم پلنگ بود یا ببر ، چون رویش اتیکت پلنگ داشت ، اما خط خطی مثل ببر بود