بالاخره سر و کله زدن با فن ها کار دستمون داد.2 روز اول که کار نمی کردند و هوای شرجی و 26 درجه اتاق و تحمل می کردیم ، بعد هم اونقدر خنک شدند که دائما فکر می کردیم داریم سرما می خوریم.کارگر های هندی اومدن و بعد از کلی معطلی یه لوله سوراخ واسمون گذاشتن و کار موند واسه امروز.صبح از ساعت 8:30 تا حدود 11 کار کردن و بالاخره تموم شد. مطمئنا جریان نجس و پاکی اونا فراموش نمیشه ،  اونقدر جلو پاشون دمپایی جفت  کردیم، خسته شدیم. می خواستن بیان داخل خونه یه جفت ، می خواستن برن دستشویی یه جفت دیگه ، داخل حموم یکی دیگه ... چیزایی که واسه ما ساده و حل شده بود ، اما اون بنده خداها فقط محض اطاعت ، انجام می دادن ... عمو و متین هر جا رو رفت و آمد کردن ، آب ریختن و آب کشیدن

امروزم که با لیوانهای ما چایی خوردن ، حتی نمی تونم تصور کنم با لیوان آب کشیده اونا آب بخورم ... بهتره نگم

ادامه ...

بالاخره بیرون زدیم و رفتیم سیتی سنتر

فروشگاهی شبیه همون مال ها بود ، اما با تنوع بیشتر ،به خودم گفتم هر جور شده باید از اینجا واسه بچه ها دیگه سوغاتی بخرم ، همین شد که سه دست بلوز و شلوار 60 درهمی خریدم ،واسه بابا و داداش ها ! که البته اولش فکر نمی کردم 60 درهم باشن ، یه جورایی قسمتشون شد ... به جای اینا تا امروز می تونستم 3 دست لباس 20 درهمی بخرم ، در هر حال اونا قسمتشون نشد دیگه ، تجربه ای باشه که دفعه دیگه اگه به قیمت شک کردم ، اول بپرسم و بعد توی سبد بذارم ...

اگرچه واسه بابا خیلی هم مناسب نبود ، اما بهتر از هیچ چیه ، ترسیدم دیگه چیزی واسه بابا گیر نیاد !عیب نداره مامان دو زاریش بیوفته ، میذاره واسه شوهر جونم !

امروز واسه باتری بنده خداها رو خیلی معطل کردم ، باتری شارژی کفاف نمی داد ، به همین خاطر رفتم یه سری باتری قلمی خریدم ، دور از چشم بابا !اگه بود چقدر حرص می خورد و چقدر می خواست دور خیابونا بچرخه تا بهترین باتری رو با کم ترین قیمت بخره ............

کارفور خیلی بزرگ بود ، همه جاشو ندیدم ، باید یه بار بیام فقط واسه چرخ زدن !دلم هنوز اونجا بود که برگشتیم خونه ....

ای خدا یه پای رفتن !صبح اولین نفر وارد فروشگاه شه ، شب آخرین نفر از فروشگاه در بیاد ، وسط روز یه ناهار و یه نماز !سبز

قرار شد استراحت کنیم و شب بریم باز رقص فواره ها ببینیم ! اما عمرا

من تو هیچ کدوممون نمی دیدم ، عمو حالش بد بود ، سرماخورده سنگین ، متین پا درد داشت ، خاله هم کمر درد ، تا همین جاشم خوب دووم اورده بودن

نتیجه این شد که تا ساعت 10 شب بحث کردیم که چه کنیم و جه نکنیم و دست آخر هم به عنوان یه روز متفاوت با متین اسم ، فامیل بازی کردیم ....... من به طور افتضاحی باختم ، چون علاوه بر اینکه می دونم هیچ استعداد اینجور بازیا رو ندارم ،اصلا هم راغب نبودم و تلاشی برای شکست دادن یه بچه شصت و هفتی که حداقل از دوران 21 سالگی من خیلی بهترو زبر و زرنگ تره نکردم!

تمام مدت داشتم فکر می کردم چرا بعضی چیزا اینقدر واسه من بی اهمیته ؟چرا نظر منو جلب نمی کنه ؟چرا واسم مهم نیست فلان مارک ، فلان ماشین بورسه ؟چرا یاد نمی گیرم بهترین رستوران شهر کجاست ؟چرا نمی دونم فیلم روز تهران چیه و کدوم بازیگرا توش بازی می کنن ؟چرا تالار ها و هتل های شهرمو نمی شناسم ..........نمی دونم

داشتم فکر می کردم ، چرا حتی توی مسافرت هم شرایط و ما نیستیم که انتخاب می کنیم ، شرایط به آدم ها تحمیل میشه ؟چرا همه ایرا نی ها خودشون و کشتن تا امشب ، دوبی باشن ، کنسرت شادمهر عقیلی..... بعد من اینجا هستم دارم توی سن 29 سالگی روی تخت خواب یه نفره ، با دختر خالم در طبقه 26 بیزینس بی ، اسم وفامیل بازی می کنم ؟

اس ام اس هام به ایران نمیرسه ، دارم دیوونه میشم ، نمی فهمم چرا واسه بقیه میره ، واسه من نمیرسه ..... هیچ کس جواب نمیده ، بعد از عید تلافیش سرم در میاد ، برنامه شهرداری هفته سلامتو نمی تونم هماهنگ کنم.

اگه بخوام زنگ بزنم با این وضعیت آنتن که باید توی تراس حرف بزنیم ، پول موبایل بیچارم می کنه .... ایرانسل هم که آنتن اصلا نمیده ، بیخودی با خودم اوردمش ، حداقل نمیگه شارژ شما کمه ، دلم خوش باشه که علت شارژه !