خلاصش اینه که صبح را استراحت کردیم و ظهر رفتیم فروشگاه کیمیا،اونجا هم یه عالمه شلوار جین امتحان کردم و بالاخره یکی اندازه ام شد ، البته بعد از کلی تغییراتی که باید رو پاچه هاش بدم ... به نظرم به خوشکلی اونی که پندیده بودم توی کارفور نیست و چند درهم پایین تر ارزش ، گذشتن ازش و نداشت .فقط برای اینکه پشیمون نشم دارم می خرمش ...رنگ و سایز و مدلش به دلم نچسبیده .... شلوارک و دامن کوتاه مشکی هم نشد بخرم ، سایز ها همه کوچولو فیلیپینیه !

دارم به بعضی خانوما نگاه می کنم ، سبد خریدو دست می گیرن ، یه دور توی فروشگاه می زنن و سبدشون پر میشه از خرید!من نمی دونم چرا اینقدر وسواس دارم ...

لباسهای مردونش چنگی به دل نمی زد و واسه مامان هم چیز مناسبی پیدا نکردم ، پالتوهایی داشت که گرون بود ،یعنی به پول من نمی خورد ، وگرنه واسه مامان می گرفتم.

خیلی ناراحتم ، تا چیزی واسه مامان و بقیه نخرم ، خیالم راحت نمیشه ، واسه خودم خرید کردن به دلم نمی چسبه ! تازه اینجوری همه وقتم داره صرف این میشه که چی بخرم و ببرم ، لذت دیدن از دست میره ، یه موضوع ذهنی ، یه دلشوره همش تو وجود آدمه ، ضمن اینکه می ترسم آخر سر سر هم بندی شه ف بعد این همه اذیت شدن!

بعد همه این ماجراها ، هاله و بچه ها رو نزدیک مک دونالد دیدیم و با هم به یه مغازه رفتیم که جنس های آلمانی داشت و می گفتن ، نسبت به جنسش ، قیمت خوبی داره، چقدر بین لباس ها پیچ و تاب خوردم ، خسته و کوفته شدم ، اکثر لباسها توی بسته بندی بود ، بعد از کلی که می گشتی تا قیافشو بپسندی ، سایزشو گیر میاوردی ، از داخل بسته باید بیرون میاوردی ....... وای اگه اون چیزی که می خواست نبود ... شلوار پارچه ای امتحان کردم ، ولی بازم سایزش بهم نخورد ... فعلا دارم وقت میذارم ، روی چیزایی که ندارم ، هنوز راضی نشدم ، یه سری لباس بگیرم توی کشو و کمد بچپونم واسه سالهای آینده ، هم از مد بیوفته ، هم خمس بهش تعلق بگیره ، یعنی یه قرون ارزونیش ، تلافیش سر خمس در بیاد!

واقعا با این عجله امدن و با این وضعیت دیدن و بعد هم با عجله رفتن ، نفهمیدم چه غلطی کردم!

خونه هاله رفتیم ، استراحت کردیم ، برگشتیم به خیابون ، از بین شهربازی کوچیک محلی رد شدیم و کنار هم شام خوردیم ، منطقه ای شلوغ تر از خونه ما بود، دوست داشتم یکی یکی کنار مغازه ها بایستم و فقط از دیدنشون لذت ببرم ، به درخت های نخل تکیه می زدم و به مردم رنگارنگ نگاه می کردم ، و با یکی دو نفر کنار دستم گپی می زدم ، بدون دغدغه! واقعا ما ها دیوونه ایم ، حتی تو بهترین لحظات زندگیمون هم دلیلی واسه نگرانی پیدا می کنیم ... یه بستنی می خوام با کلی شکلات روش ......