ساعت 10 صبح از خانه بیرون زدیم و با تاکسی و مونو ریل خودمون و به فروشگاه امارات رسوندیم.مونوریل خلوت بود و خبری از فشار و بوی گند و مردم در حال چرت و خمیازه نبود .گاهی دیدن آدم های خسته که از سر کار میان یا صبح زود خمیازه کشون به سر کار میرن ، خسته کننده است ، چرت زدن  جوان معتاد روبروییت نا امید کننده و غش کردن یه مرد 35-40 ساله کناریت چندش آور... در هر حال  ساعت رفتن از سر کار یا برگشتن از سر کار نبود ...تنها چیزی که می تونست جالب ابشه ، عبور از سطح شهر و دیدن برج ها بود ...از برج العرب گذشتیم و به مقصد رسیدیم، هزینه سفر با مونو ریل بستگی به مسافت داره

یاد گرفتم که باید دنبال مغازه هایی باشم که حراج دارند ، اونم حراج واقعی ،اگه می خواستی وقت بذاری واسه دیدن ، وقت خیلی کم میووردی ، همه قیمت ها گزاف بود و به جیب ما نمی خورد

دارم فکر می کنم چه چیزی دوست دارم واسه خودم بخرو و چه چیزایی واسه خونه و بچه ها؟قصد خرید از تهران نکردم ، به همین خاطر باید هر چی که به نظرم لازم میاد و قیمتش مناسب باشه بخرم

چقدر شلوار لی اندازه زدیم ، یا قیمت بالا بود یا سایزش کوچیک بود ، نا خودآگاه چشمم میوفته به همه زنانی که جین پاشونه که چقدر به تنشون قشنگه .. دیگه کفرم داره بالا میا د ، چرا اندازه ما نمیشه !خوبه که بد هیکل نیستیم

تازه روز دومه ، اما چقدر خسته شدم از دیدن این همه لباس که نمیشه خریدشون!

نمی دونم حتما در این فاصله طبقاتی هم حکمتی هست ، حکمتی که باعث میشه یکنواختی وجود نداشته باشه

چرا تو ایران اگه یه جوانی با ماشین مدل بالاش از جلومون ویراژ بده ، بهش فحش میدیم ، اگه یه خونواده مذهبی رو بخصوص ببینیم که بیشتر از ما خرج می کنن ، جد و آباد طرف و توی گور می لرزونیم ، اما اینجا از دیدن این همه آدم با اختلافات زیاد ناراحت نمی شیم؟

دیدن آدمها با رنگهای مختلف ، هر جور که دوست دارن می پوشن ، رفتار می کنن، می شینن و پا میشن ، در حین رعایت قوانینی که آدمو آزار نمیده ، باعث میشه آدم حوصله اش سر نره ...خدا رو شکر دیدم جائی غیر از ایرانو ، جای شهره چقدر خالیه ...

بیخود نیست جوونا پاشون به اینجور جاها باز میشه یا چشمشون به ماهواره میوفته ، وطن و ناموس دیگه نمی شناسن

با همه اینها یه صحنه ناجور دیده نمیشه ، حتی به سختی میشه زوج هایی و دید که دست به دست یا گردن و کمر هم دارن ، حتی توی کافی شاپ و رستوران نمیشه کسی و پیدا کرد که بخوان با نگاهشون همدیگرو قورت بدن، چقدر از این صحنه ها خسته ام ، از دیدن دختر و پسری که در تاکسی جلویی تا توی حلق هم فرو رفتن ...

چقدر آرامش روانی داره اینجا ... چقدر خوشحالم که انتخاب با منه که شب د ی س ک و باشم یا توی آپارتمانم و یا در خیابان بدون ترس از تاریکی و عدم امنیت قدم بزنم .

ناهار کنتاکی خوردیم ( بازم نسبت به ذائقه من کم نمک بود) ، بعد هم رفتیم لایف اتایل ، عشق خاله ش و همه فامیل

آدم سرش گیج میره از این همه تنوع ، یه کیف کوچولوی مشکی مجلسی به عنوان اولین خریدم می خرم ، که اگه ایران بودم عمرا همچین پولیو نمی پرداختم

رفتیم نمازخانه ، چقدر آدم های جور و اجور دیدیم ... کسایی که بی حجاب میومدن و رروسری تو نمازخانه سر می کردن و به نماز می ایستادن ، از ایرانی ها گرفته تا ...

دلم دریا میخواد ............