حالت تهوع دارم ، مثل روزهایی که با تو بودم ... خدایا یه آبنبات ترش ... یا مریم مقدس !

نمی دونم چه مرگم شده ... چقدر این سلول های مغزم ، توانا شده اند ... یا مریم مقدس !

تحمل کن دختر ... الان میرسی و وقتی برسی همه چی یادت میره ...

دلینگ ... کی می تونه باشه این وقت صبح جز تو ... اما تو نیستی ... زیارت قبول ... تحمل کن دختر ، تازه زیارت بودی

دیروز قسمت نشد ، امروز آنقدر از تردید فاصله گرفتم که فراموش کردم ........

امروز شاید همان نقطه شروع رویاها باشد ............ زینگ ، این بار تو هستی ... بالاخره آن روز رسید

من هنوز ناتوانم در مقابل امثال تو ... بی جنبه ... از رفتن غصه دارم ، از ماندن ناراحتم ، اما می دونم که عادت می کنم

یک ساعت بعد ... کی تموم میشه ... یعنی چند بار دیگه باید دستاویز امثال تو شم .... تو میری جزء پرونده های ناتمومم ؟تو میری جزء اونایی که هر وقت یادش میارم یه لبخند تلخ میزنم ، مثل قهرمان های دوران نوجوونی ؟ یا واقعا تموم میشه ؟داری انتقام می گیری ، امتحان می کنی یا تلافی ... شاید هم لطف

ای کاش هیچوقت این محبت و ازت نمی دیدم ، اونوقت تا آخر دنیا باهات می موندم  و قدردان محبتی بودم که بهم نکردی ... من آدم اینجور محبتا نیستم .......................................................................

حالت تهوع ندارم