گاهی خدا از ما که خیلی خوب بودیم ، توقع رفتارهای بد و نداره یه گوش مالی مییده که ... حواسمونو جمع کنیم

یادش به خیر

اون موقع که تو مدرسه کار می کردم ، هر زنگ یه ماجرایی داشتیم

یه زنگ یه معلم میومد توی دفتر و می گفت :یه شاگرد دارم که خیلی بی نظمی می کنه ، تکالیفشو نمی نویسه ، درساشو نمی خونه ، من اللان میرم تو کلاس ، دعواش می کنم و می فرستمش دفتر

شما تهدیدش کنین ، که تو دفتر  انظباطی اسمش و می نویسین و ... ببینین از کجا ضعف داره از همون نقطه تهدید کنین

ما هم یه نمایش اجرا می کردیم ، کاملا باور کردنی .. خلاصه بچه بیچاره تا یه مدتی قول و وعده و وعید می داد و سر به راه میشد

زنگ بعد یه معلم دیگه میومد می گفت:یه شاگرد زرنگ دارم ، تازگیا بی نظم شده .. من دعواش می کنم ، از کلاس میندازمش بیرون

یه نیم ساعت که گذشت ، حالش که جا اومد ، گریه هاشو که کرد .. شما بیاین واسطه شین ، چون میخوام درس جدید بدم ، گناه داره سر درس نباشه ، شاگرد خوبیه ، عقب میوفته

ما می گفتیم :چشم .. و همون ماجرا ....

زنگ سوم ، یه معلم دیگه میومد می گفت :من از دست شاگردام دارم خل میشم ، یه بهونه میارم ، دعوا راه میندازم ، قهر می کنم میام دفتر ... بعد ما باید دعا می کردیم  به  غیرت شازده پسرها بر بخوره و بیان عز و التماس ...

یه بار دفتر دارمون به یکی از این بچه ها گفت : می خوای بی سواد بمونی ، سوپور شی ..

پسره یه خورده حاضر جواب بود:مگه جامعه سوپور نمی خواد خانوم؟

بیچاره دفتردارمون کف کرد .... من به شاگردمون گفتم:سوپور که می خواد ، اما سوپور تحصیلکرده ، تو درستو بخون ، بعد برو سوپور شو ... که آشغال ها رو جای ریختن تو  ماشین زباله ، نریزی تو جوب ،مردم و به مصیبت بندازی .. پسره چشماش گرد شد ، دیگه هیچی نگفت

یه بار دیگم یکی از این کلاس پنجمی ها که دیگه آقای مدرسه هستن و از هیچ کی حساب نمی برن ، به تورمون خورد...بهش گفتیم :بدبخت پس فردا بی سواد می مونی هیچ کی تو جامعه تحویلت نمی گیره ، بابات سرافکنده میشه ،بگیم بابات بیاد پدرتو در بیاره ، یه آدرس نمی تونی پیدا کنی ، یه ماشین میخوای بخری ، پول بنز ازت می گیرت بهت ژیان می فروشن . و...اصلا پرونده ات را بگیر برو تو خیابون دست فروشی ... معتاد شو دلمون خنک شه!

پسره می خندید :می گفت که بابا این همه بی سواد ، همه شون دارن خوب و خوش زندگی می کنن...

آخر بهش گفتیم : باشه عیب نداره درس نخون ، ولی اگه پس فردا رفتی خواستگاری ، اومدن تحقیق ، ما بهشون میگیم چه بچه بدی بودیا !چون بی سوادی دیگه از دانشگاه که نمی تونن برن تحقیق کنن، وقتی هم که بی سواد باشی ، کار هم که کسی بهت نمیده ، پس مجبورن بیان از مدرسه ات تحقیق کنن ..

یهو رنگ رخساره پرید ، بچه داشت ضعف می کرد ،یه چشم گفت :و رفت سر کلاس ....