بوی سبزی پلو توی بینیم پیچیده بود ؛حالم داشت بهم می خورد ؛چقدر این بو منو می برد به خاطاتی که دوستش نداشتم ؛نمی دونم کجا اما دوستش نداشتم....

دفعه گذشته که بعد از مدتها دلو به دریا زدم ورفتم دفتر ، و بعد سالها جرات پیدا کردم تا به گوشه ای از گذشته ام تلنگری بزنم و ازش فرار نکنم ، آمده بود و امتحان تافل داده بود...

بازم رفتم دفتر مشاوره امور بانوان ، مثل دفعه پیش دیر رسیده بودم ، اما این بار خوشحال بودم که دیر رسیدم ، مطمئن بودم که نمی خوام مهاجرو ببینم ،

ببینم که چی بشه ، سرشو بندازه پایین و رد شه انگار نه انگار که منو دیده؟

یا بیاد جلو و همسرشو به من معرفی کنه ... این دیگه پر روگی زیادیو میخواد.

نمی دونم اگه این اتفاق بیوفته چشمای من پر اشک میشه یا پر خشم... نمی دونم.

خانم بیات عزیز ، من مهاجرو مدتهاست که بخشیدم... همون اولین باری که فهمیدم چقدر ناتوانه .... اصلا چیزی ازش به دل نداشتم که بخوام ببخشم

اون خودشه که خودشو نبخشیده .. همین که یادش بیاد نمره پایان نامه کارشناسیشو از من داره.فوق لیسانس شو از من داره ، پی اچ دیشو از من داره واسش کافیه که تا آخر عمر خودشو نبخشه

اگه پی اچ دی شو از دست میداد اون وقت بود که هرگز نمی بخشیدمش ، چون خیلی چیزا رو ازش گذشتم تا اون قبول شه ، خودم قبول نشدم اما اون قبول شد...

من از موفقیت هاش خوشحال میشم ، واسش دعا می کنم که خوشبخت باشه

اما امیدوارم واقعا بتونه خوشبخت شه.....

می گفت کلی باهاش دعوا و بدخلقی کرده ، شاید می خواست ببینه عکس العمل من چیه ، من نه دلم خنک میشد و نه ناراحت می شدم...

از خودم می پرسم آیا با توهین به مهاجر به من توهین میشه؟

یه زمانی جوابم آره بود و خیلی ناراحت می شدم ... اما الان به خودم میگم خوب توهین شه ، حقمه که بهم توهین شه.......

واسم دعا کنید چیزایی که از دست دادمو بهترشو بدست بیارم ، شاید تو یه مکان دیگه ، حالا که شده یه زمان دیگه...

6 سال از بهترین سالهای عمرت ، از بهترین موقعیت های ازدواجت ...

همه کائنات و پس می زنی چون هنوز ازش کنده نشدی ، ازش کنده شو بذار اونم خوشبخت شه

( مگه من مسوول خوشبختی اونم؟ من خیلی هنر کنم مراقب خودم باشم ، اونکه نمی تونست غلط کرد اومد جلو ، حالا پای عواقبش وایسه ... مثل من که دارم میکشم ....... الان حس می کنم می تونم یه چک بزنم تو گوشش یا یه تف بندازم تو صورتش !

دلم واسش می سوزه ، آدم بدبخت و تنهاییه ! واسه آدم بدبختم هیچ کس نمی تونه هیچ کاری کنه...وای خدا این از کجای دلم داره میاد بیرون ؟)

به خودت بگو تا آخر امسال باید یه ازدواج موفق کنم ... با بهترین کیس ....

............

این همه سال وقت داشتم ، حالا به خدا چی بگم ؟بگم یه بار دیگه بهم نشون بده که می تونی غیر ممکنو ممکن کنی؟بگم خدایا بهم ثابت کن که اگه تو بخوای میشه!

بگم خدایا ازدواج صرفو نمی خوام، اگه بعد ازدواج هم حس کنم که چیز بزرگیو از دست دادم و با مهاجر خوشبخت تر می شدم ودائما مهاجر و خاطراتش توی ذهنم بیاد ، این ازدواج نمی دونم چه معنی داشته باشه !چقدر به من احساس خوشبختی بده !

..............

بازم اومدم اومدم درس بخونم ، این لعنتی نمیذاره ... باید برم دانشگاه تربیت مدرس ، اون که این همه سال واسه من دست دست نکرده ف حالا که من می خوام بخونم و جلو برم چرا باید با چشم تو چشم شدن باهاش ، خودمو زجر بدم ... من باید برم ...

.............

تو تا حالا دوست پسر داشتی؟