داشتم می گفتم ....

وقتی بیوفتم روی دور حرف زدن ، آرزو می کنی ای کاش ازم نخواسته بودی که سکوتو بشکنم

شما مجسمه ای و داشتم توی ذهنم ازتون می ساختم شیکوندین ، نمی دونم بلوری بود ، طلایی ،گلی ،یا پوشالی

نمی دونم چرا شکست

هرکی جام بود عصبانی می شد، اما من ازت ممنونم چن احساسم نسبت بهت واقعی تر شده

..................

خسته تر از اونم که بخوام از دیوار بلند آدم ها مثل دزد ها بالا برم،یا از روزنه های حصارشون سرک به درونشون بکشم،اما از اونجایی که کنجکاوم ببینم پشت دیوار شما یه جنگل یا یه علفزار ، یه دریاست یا یه کویر، الان منتظرم مثل دیوید کاپرفیلد از دیوار شما رد شم ...... شایدم مودبانه منتظر بمونم تا خودتون درو به رویم باز کنین

..................

همیشه احساسم از خداحافظی با آدم ها این بوده که بدون اونا تنها می مونم ...... فکر تنها موندن با خاطرات آدما ، آزارم میداد ، اونقدر که کمتر سعی می کردم با آدما صمیمی شم ...... اما خداحافظی با شما این دردو در من زنده نمی کنه .....

یه چیز تلخ و یادم میندازه :همیشه آدم های مهم زندگیمو ، موقع رفتنشون پیدا کردم

..................