در تمام آن سالهایی که هیچ چیز را نمی دیدم چه آدم هایی که به صحنه آمدند و رفتند و من تا ابد در تالار مولوی تماشاچی سوزنبانان نبودم و تا ابد جای من آنجا در تاریخ خالی بوده است ........

به تو فکر می کردم به اینکه برای ماندن تو حاضرم چه هزینه ای بپردازم ؟و دلیل تلاش من برای پرداخت این قیمت چه خواهد بود؟ رفاه خودم یا آسایش تو ، یا چیزی ورای این دوست که از آن طفره میرم ؟به اینکه جراتش را دارم؟ دارم موقعیتم را می شناسم برای قدم بعدی یا دارم همین اندک فرصتی را که دارم ،زندگی می کنم ! تو حضورت را با یک اس ام اس کوتاه اعلام کردی

دقیقا انچه را منتظر بودم بگویی:

وقتی تبر به پای درخت رسیده است ، بیهوده از بهار می خوانی!

و چقدر این حادثه برایم آشناست ، شاید غافلگیر شوم اما جو گیر نمی شوم

جمله امروز:همیشه فکر می کردم بازیگران آخرین کسانی هستند که به آنها اعتماد خواهم کرد ، اما تو به من یاد دادی بازیگران می توانند بیشتر از همه خود را بازی کنند